به گزارش حافظخبر؛ آسنا علیزاده، دانشآموز سوم دبستانی از دبستان شاهد فاطمه زهرا (س) ناحیه 2 شیراز، چنین نوشت:
به نام خدای مهربان
شنبه اولین روز هفته به مدرسه رفتم. زنگ اول و دوم امتحان ریاضی و املاء داشتیم. در زنگ تفریح بازی کردیم. زنگ یکی مانده به آخر بود. دیدم مدرسه شلوغ و آشفته شد. پدران و مادران و سرویس مدارس بچهها را سریع میبردند من با ترس و لرز به معلم گفتم چه شده! او گفت چیزی نیست. فقط گفتن مدرسه را خالی کنید. من با بعضی بچهها منتظر والدینمان بودیم. ناگهان مادرم را دیدم او را محکم بغل کردم و با ماشین داییام به خانه رفتیم. وقتی به خانه رسیدیم به دایی گفتم: دایی چرا گفتن مدرسه را خالی کنید؟ دایی من گفت جنگ شروع شده است. بعد خبر غمگینی شنیدم گفتن مدرسه میناب را زدن و همهی دخترهای نازنین شهید شدن من خیلی ناراحت شدم. شب آن روز ناگهان صدای جیق و ترقه شنیدم دوباره هراسان آمدم گفتم چه شده دوباره؟ خبر آمد رهبر عزیزمان سید علی خامنهای (ره) به شهادت رسیده. خیلی گریه کردم و ناراحت شدم آن شب را نتوانستم بخوابم. خلاصه روز خیلی غمگینی بود. و هیچوقت یادم نمیرود. تازه یادم رفت بگویم همه مادران دختران مدرسهی میناب از شهادت بچههایشان خیلی خیلی ناراحت شدند و مانند باران بهاری گریه کردند. امروزها حال خوبی نداریم من اولین روزهام امسال است. دلم برای دختران مینابی که کلاس 3 بودن سوخت. چون دوست داشتن امسال مثل من کنار سفره افطار پدر و مادر باشند. اما خاک و سنگ افطار آنها شده. راستی شب نوزهم در سحر از تلوزیون شنیدم سید مجتبی خامنهای رهبر جدیدمان شده. حس خوب و خوشحالی داشتم. همه ما هم گریه کردیم و هم خنده. اشک شوق بود.
